#عشق_من P2

بدو بزن ادامه بدوووووووو
آمد و چپ چپ نگام کرد منم بیخبر از همه جا
سرم رو پایین انداختم میا هم بایه نیش خند از جلوم رشد ورفت
هرجوری که بود اون شب گذشت
چند سال بعد از این داستان
وقتی که من ۲۰ سالم شده بود از هانسل شنیدم که میا تازه از دوست پسرش جداشده انگاری دوست پسرش بهش خیانت کرده بود واونم چند وقته که افسردست چون که من.میا.وهانسل دوست های خیلی صمیمی بودیم وجیکو بوک زندگی هم رو میدونستیم منم وظیفه خودم دونستم که برم دلداریش بدم
[از زبون هانسل]
چون میدو نیستم تام هنوز میا رو دوست داره منم از این فرست استفاده کردم وتام رو فرستادم دنباله میا
[از زبون تام ]
وقتی رسیدم پیش میا خیلی ناراحت بود روی تخت دراز کشیده بود وکلی هم دست مال دورش بودن تامن رو دید پرید بغلم وتا میتونست گریه کرد
[از زبون میا]
وقتی در زدن بدون توجه به اینکه ببینم کیه درو
باز کردم ورفتم روی تخت دراز کشیدم
وقتی دیدم تام پیشم روی تخت نشسته خیلی خوشحال شدم وپریدم بغلش وتا میتونستم گریه کردم وبعدش دیگه نفهمیدم چی شد یهو همه جا تاریک شد
[از زبون تام ]
یهو دیدم قش کرد روی تخت وخیلی ترسیده بودم هی صداش زدم دیدم بعداز چند دقیقه یهو.......
گفته بودم مریضم 😂